تبليغاتX
Sen Sevioruom My God

Sen Sevioruom My God

در این دنیای دیرینه چه سخت است است عاشق کسی بودن

قسمت اول
از صبح زود ابرها جا به جا می شدند وباد موزونی می وزید. پایین درخت ها پر از برگ مرده بود. برگ های نیمه جانی که فاصله به فاصله در هوا چرخ می زدند و به زمین می افتادند. یک دسته کلاغ با همهمه و جنجال به سوی مقصد نا معلومی می رفت. خانه های دهاتی از دور مثل قوطی کبریت که روی هم چیده باشند با پنجره های صیاه و بدون در دم دمی و موقتی به نظر می آمدند.
خداداد با ریش و سبیل خاکستری چالاک و زنده دل گام های محکم بر می داشت و بیروی تتازه ای در رگ و پی پیرش حس می کرد و نگاه او ظاهرا روی جاده ی نمناک و دورنمای جلگه ممتد می شد. باد پوست تن او را نوازش می کرد.درخت ها به نظر او می رقصیدند.کلاغ ها برایش پیام شادی می آوردندو همه ی طبیعت به نظر او خرم و خوش رو می آمد.
بغچه ی قلمکاری زیر بقل داشت که به خودش چسبانیده بود. چشم هایش می درخشید و هر گامی که بر می داشت ساق پای ورزیده ی او از زیر شلوار گشاد سیهش پیدا می شد. خداداد مردی 60 ساله بود. استخوان بندی درشت داشت بلند اندام بود و چشم هایش می درخشید. تقریبا 20 سال بود که اهالی ده او را ندیده بودند چون گوشخ نشینی اختیار کرده بود بالای چشمه اعلا خداداد برای خودش یه الونک از سنگ و گل ساخته بود بیست سال بود که تک وتنها زندگی تارک دنیایی می کرد. چیزی که اسباب تعجب همه شده بود این بود که در دو سه سال اخیر خداداد در آبادی ها و اغلب در بازار دماوند دیده می شد که پارچه ی زنانه قند و چای و خرده ریز می خردو گاهی هم در کوه های اطراف در آب گرم جابن و گیلیارد او را با یک دختر کولی دیده بودند.
4 سال پیش یک شب سرد از ان سرماها که که باچنگال آهنین خودش صورت انسان را می خراشد . خدادا همین که چراغ را فوت کرد و در رختخواب رفتصدای غریبی شنید :
ناله های بریده بریده که معلوم نبود صدای جانور است یا آدمیزاد.صدا پیوسته نزدیک می شد تا این که در کلبه ی او را زدند.خدادا بلند شد و نشست .حس کرد یک چکه عرق سرد روی تیره ی پشتش لغزید هر چه چه پرسید که هستی و چه کار داری کسی جواب نداد و هنگامی که می خوابید دوباره در زدند بادست لرزان چراغ را روشن کرد کرد بزرگی برداشت و در را یک مرتبه باز کرد...(و ناگهان چه زود دير ميشود . )

I Love U Fariba

+نوشته شده در دوشنبه 1387/06/11ساعت4:28توسط Hossein | |

قسمت دوم
...و در را يک مرتبه باز کرد. تعجب او بيشتر شد که دختر کولي کوچکي را با لباس سرخ ديد که دم در اشگ روي گونه هايش يخ زده و مي لرزد. خداداد کارد را گوشه اتق پرد کرد. دست دختر بچه را گرفت و داخل اتاق رفتد دم اتش او را گرم کرد و بعد با رخت هاي کهنه ي خودش رختخواب براي او درست کرد. فردا صبح هر چه از او پرسيد بي نتيجه بود . مثل اينکه بچه قسم خورده بود راجع به خودش هيچ نگويد . به همين مناست خداداد اسم اورا لال با لالو گذاشت و کمکم لاله او را صدا کرد. چيزي که غريب بود حالا موسم ييلاق قشلاق نبود و خدادا نمي دانست در ميان زمين و آسمان اين دختر از کجا آمده بود. از آلنکش بيرون رفت و رد پاي بچه را گرفت ولي رد پاي او روي برگ هاي نم کشيده گم مي شد. از آسيابان چشمه علا پرسيد او هم جواب منفي داد بلاخره بچه را نگه داشت تا صاحبش پيدا بشود.
لاله دختر بچه ي 12 ساله گندوم گون بود صورتي با نمک و چشم هاي گيرنده داشت روي دست و ميان چشمهاي اورا خال آبي کوبيده بودند. در مدت چهار سال که لاله در آلونک خداداد به سر مي برد هر چه خداداد جوياي خويشان او شد هيچ کدام از کولي ها او را نشناختند بعد هم ديگر خداداد مايل نبود لاله را از دست بدهد! او را وجه فرزندي خود برداشت و کمکم به او علاقه ي مخصوصي به او پيدا کرد.نه دلبستگي پدر و فرزندي اما مثل علاقه زن و مرد او را دوست داشت. همان روز که وسوسه ي عشق به سرش زد ميان اتاق را بند کشيد و با يک پرده آن را جدا کرد تا خوابگاهشان از هم جدا شود. چيزي که از همه بدتر بود لاله خداداد را بابا خطاب مي کرد و هر دفعه که به او بابا مي گفت حالش دگرگون مي شد.
يک روز که خدادا وارد خا نه اش شد ديد دوتا مرغ کاکلي در نزديکي آلونکش راه مي روند. هر چه خداداد به لاله نصيحت مي کرد که دزدي بد است به آتش دوزخ مي سوزي لبخند شيطاني رول لب هاي او نمودار مي شد و به بهانه اي از اين گونه مباحث شانه خالي مي کرد. لاله ميل زيادي به گردش داشت اگر دو سه روز پشت سر هم بارون مي آمد و مجبور مي شد در خانه بماند خاموش و غمگين ميشد ولي روزهاي آفتابي با خداداد يا تنهايي به گردش مي رفت. اغلب تنها مي رفت و همين باعث بد گماني خدادا ميشد چه رس به انکه دو سه بار عباس چوپان را با لاله ديده بودو او را رغيب خودش مي دانست. حتي يک روز هم آنها را ديد که عباس تمشک مي چيد و در دهن لاله مي گذارد. همان شب به لاله توپيد که نبايد با يک مرد غريبه حرف بزند. اشگ در چشمان لاله جمع شد و قلب دهاتي او را متاثر کرد. ننه ي عباس دوبار به خواستگاري لاله براي پسرش آمده بود ولي هر دفعه خدادا بهانه آورد که لاله هنوز بچه است و چيش خودش اين طور دليل مي آورد که عباس تنبل وارث او خواهد شد و دارايي که در مدت 50 سال گرد آورده متعلق به او خواهد شد.
از آن گذشه دختر را که او در الونک خودش پناه داده غذا داده لباس پوشانيده به پايش زحمت کشيده و بزرگ کرده بود برايش حکم يک درخت مي وه را داشت که او را پرورانيده و به عرصه رسانيده و يک نفر بيگانه ميوه ي او را بچيند آيا سيب سرخ براي دست چلاق بد است؟! نمي توند لاله را خودش بگيرد؟ چرا که نه؟! ولي او حس مي کرد اين موضوع به اين سادگي نيست و رضايت دختر هم شرط بود و بعد اين عادت بدي که اين دختر داشت و اورا پدر خودش مي ناميد بيش تر او را نااميد مي کرد .
شب ها اغلب وقتي که دختر مي خوابيد چراغ را بالا مي گرفت ... صورت - سينه - اندام ....بازوهاي او را مدت ها تماشا مي کرد و بعد براي اينکه.... مثله ديوانه ها ميرفت بيرون و در کوه و کمر و خيلي دير به خانه بر مي گشت . زندگي او ميان بيم و ترس مي گذشت و ترس مانع مي شد که به او عشق خودش را ابراز کند . اگر لاله بگويد" نه. تو پيري" او ديگر چاره اي نداشت مگر اينکه خود را بکشد....( ادامه دارد)
I Love u fariba

+نوشته شده در دوشنبه 1387/06/11ساعت4:27توسط Hossein | |

قسمت آخر

يک تخته سنگ بزرگ نزديک آلونک خداداد بود که لاله اغلب روي ان مينشست و ماهيچه هاي ورزيده ي پاهاي لختش را به ان مي چسباند و مدت ها به همان حالت مي ماند بدون اينکه خسته بشود و گاهي زير لب با خودش آواز غمنگيزي را زمزمه مي کرد. ولي به محض اين که کسي به اوم نزديک مي شد خاموش مي شذ. خداداد به طور تصادفي اين آواز را شنيده بود و ميل داشت دوباره بشنود.
امروز صبخ وقتي که خداداد مي خواست به دماوند برود لاله روي تخته سنگ نشسته بود ولي از هر روز خوشحال تر بود و بر خلاف معمول که دنبال خداداد نرفت . خداداد به او گفت:
" برايت يک لچک سرخ مي خرم."
لبخند بچگانه و خوشبخت او راديد که يک دنيا براي خداداد ارزش داشت و هنگامي که وارد بازارچه شد اول رفت دم دکان بزازي يک دانه لچک سرخ با گل و بته ي سبز و زرد خريد . بعد قند و چايي خريد و انها را در بقچه قلمکار پيچيد و با گام هاي بلند به شوي کلبه حر کت کرد در راه با خودش فکر مي کرد:
" اين لچک برازنده ي روي دوش لاله است که روي شانه اش بيندازد و سر ان را زير سينه هايش گره بزند." بعد مثل اينه که احساس شرم پيدا کند در خودش گفت:"من بايد به خوشگلي او بنازم . چون جاي پدرش هستم و يک شوهر خوب برايش پيدا مي کنم!" ولي اين فکر که عباس چوپان او را دوست دارد تمام خون را در سرش جمع مي کرد....
قدم هايش را تند تر کرد . دسته ي بقچه را به خود فشا داد و راهي را که خوب مي شناخت پيموده از سر بلايي ديگر گذشت يک پيچ خورد و جلوي الونک خودش سر در آورد. ولي لاله آنجا نبود . نهروي تخته سنگ و نه در اتاق . امد دم در دستش را گذاشت کنار دهنش . فرياد زد :" لاله.... لاله... لالو..." ترس و واهمه ي مهيبي به او دست داد . دويد بالاي تخته سنگ . جلو الونکش اطراف را نگاه کرد اپري از لباس سرخ او نديد برگشت در اتاق دقت کرد مجري لاله را باز کرد ديد لباس هاي نوي که امسال براي او گرفته بود در انجا نيست . مي خواست ديوانه شود. از اين قضايا سر در نمي آورد.دوباره بيرون امد کمي دورتر زني را با چادر سرخ ديد شلوار سياه و گيس بافته ديد که بچه اش را به پشتش بسته بود لو هم نتوانست نشاني از لاله به خداداد بدهد خداداد ناچار برگشت.
تاريــــــــــــــــــکي شب همه جا را فرا گرفته بود ولي لاله هنوز نيامده بود .چه خواب هاي بدي که خداداد نديداصلا خواب به چشمش نيامد کابوس بود . به کوچيک ترين صدا بلند مي شد به خيالش که او امده بيشت از 10 مرتبه پرده را پس زد و کورکورانه رختخواب سرد لاله را دست مي کشيد . مي لرزيد سر جايش افتاد آيا کسي به زور او را برده است؟! آيا گولش زده اند يا خودش رفته؟!
فردا صبـــــــــــــح هوا صاف و سرد بود. خداداد لچکي را که خريده بود برداشت و به جستجوي لاله رفت. در راه همه ي مردم به ديد او اردها و ديو مي امدند.در بين راه دو نفر دهاتي را ديد. از انها هراسان پرسيد:
" شماتها لاله را نديديد؟!"
اول به خيالشان ديوانه شده است و از هم چرسيدند:
"کي ؟"
" يک دختر کولي"
يکي از انها گفت:
" دو روز است يک دسته از کولي ها امده اند موجج چادر زده اند شايد انها رامي گويي."
خدادا جاده را در چيش گرفت...... کمي دورتر يک زن کولي بلغو رغربيل مي کرد . آن زن سلام کرد و گفت:
" فال مي گيرم . مهره ي مار دارم. الک غربيل گردو...."
خدادا ديوانه وار پرسيد لاله . لالو را نديدي. نمي دايني کجاست؟"

فال مي گيرم بهت مي گيم
لبگو پولت مي دهم
نيازش را بده تا بگويم
خدادا دست کرد در جيبش و يک قران به او داد و کولي دست او را گرفت به صورتش نگاه کرد و گفت:
" علي پشت و پناهت . اي مرد تو الان غصه اي در دل داري. چون چيزي را گم کرده اي که چهار سال به پايش زحمت کشيده اي نه جگر پاره ات است و نه او را کمتر از جگر پاره ات دوست داري."
خدادا با چشمان اشگ آلود به کولي نگاه مي کرد و زير لب مي گفت:
" درست است درست است"
" اما بي خود غم مخور که ان دختر در نزديکي توست . زنده وتن درست است. او هم تو را دوست دارد. اما چه فايده که سرنوشت کار خودش را کرده."
" چه طور چه طور؟!ترا به هر چه مي پرستي بگو ...بگو کجاست"
>>>>>>>>>..........
دست کرد در جيبش يک قران ديگر در آورد گذاشت در دست کولي ولي در اين موقع ديد چادر مجاور پس رفت و لاله از ان بيرون امد همان لباس سرخ نوي که برايش خريده بود تنش بود يک سيب سرخ در دستش بود ان را با آستين لباسش پاک مي کرد و گاز زد.
بعد خنديد رو کرد به زن فالگير و گفت:
" ننه جون اين بابا خداداد است" خدادا از شدت تعجب دهانش باز مانده بود . نگاه او پي در پيروي لاله و مادرش قرار مي گرفت ولي تا کنون لالو را ان قدر خوشحال و زنده دل نديده بود. دست کرد لاي بغچه لچک سرخ را جلو او انداخت و گفت:
" از بازار اين را براي تو خريدم."
لالو خنده ي بلندي کرد. لچک را روي دوشش انداخت و زير سينه هايش گره زد .بعد دويد جلو چادر دست مرد جواني را گرفتبيرون کشيد به خدادا اشاره کردو چيزي به مرد گفت.سپس به همان اهنگ مخصوصي که مي خواند شروع به زمزمه کرد و با ماهيچه هاي لخت ورزيده اش دست به گردن ان مرد انداخت و از زير درخا هاي بيد گذشتند و دور شدند.
خـــــــداداد از غم و خوشحالي گريه مي کرد. افتان و خيزان از همان اهي که امده بود برگشت . رفت در الونکش و در به روي خودش بست و ديگر کسي او را نديـــــــــــــد.

I Love u Fariba

+نوشته شده در دوشنبه 1387/06/11ساعت4:26توسط Hossein | |

خیلی دوست دارم

بیشتر از اونچه که فکرشو بکنی

ghalbe manIghalbe man Love You

I Love you

+نوشته شده در دوشنبه 1387/06/11ساعت4:7توسط Hossein | |

الو ... الو... سلام

کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟

پس چرا کسي جواب نميده؟

يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس .بله با کي کار داري کوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ...

هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم .

صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟

فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا

باهام حرف بزنه گريه ميکنما...

بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛

بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشي؟آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟

نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.

مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد...

خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت.

کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک است ...

بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي...

کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.

I Love U

+نوشته شده در دوشنبه 1387/06/11ساعت3:36توسط Hossein | |

بنام خدایی که برای قلب دوست و برای اثبات دوستی اشک را افرید

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir 

اگر بار گران بودیم و رفتیم اگر نامهربان بودیم و رفتیم

گرچه این دنیا ندارد اعتباری این را نوشتم تا بماند یادگاری

سلام سلامی از قلب شکسته از قلبی دور افتاده همچون کبوتری سبکبال که دراسمان عشق به پروازدرامده است سلامی به بلندای اسمان و به زلال و خلوص چشمه ساران سلامی به لطافت گرمای بهاری سلامی همچو بوی خوش اشنایی سلامی بر خواسته از دل و نشسته بر دل

 

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

روز اول گل سرخي برام اوردي گفتي براي هميشه دوستت دارم روز دوم گل زردي برايم اوردي گفتي دوستت ندارم روز سوم گل سفيدي برايم اوردي و سر قبرم گذاشتي و گفتي منو ببخش فقط يه شوخي بود

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

بهت نمی گم دوسِت دارم،ولی قسم می خورم که دوسِت دارم بهت نمی گم هرچی که می خوای بهت می دم،چون همه چیزم تویی نمی خوام خوابتو ببینم، چون توخوش ترازخوابی اگه یه روزچشمات پرِاشک شد ودنبال یه شونه گشتی که گریه کنی،صِدام کن بهت قول نمی دم که ساکتت کنم ،اما منم پا به پات گریه می کنم اگر دنبال مجسمه سکوت می گشتی صِدام کن، قول می دم سکوت کنم اگه دنبال خرابه می گشتی تا نفرتتو توش خالی کنی ، صِدام کن چون قلبم تنهاست اگه یه روزخواستی بری قول نمیدم جلوتو بگیرم اما باهات میدوم اگه بیه روز خواستی بمیری قول نمی دم جلوتو بگیرم اما اینو بدون من قبل از تو میمیرم

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir 

چقدرعجيبه که تا مريض نشي کسي برات گل نمي ياره تا گريه نکني کسي نوازشت نمي کنه تا فرياد نکشي کسي به طرفت برنمي گرده تا قصد رفتن نکني کسي به ديدنت نمي ياد و تا وقتي نميري کسي تورو نمي بخشه

هيچكس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود اگر كسي تو را آنطوركه ميخواهي دوست ندارد به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد دوست واقعي كسي است كه دستهاي تورابگيردولي قلب تورالمس كند بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگزبه اونخواهي رسيد

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir 

زندگی به من آموخت که چگونه اشک بریزم اما اشک به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

با سیم نازمژه هات یه عمره گیتارمی زنم نگاهتو کوک نکنی من خودمودارمی زنم چشمات اگه رو پنجرم طرحه ستاره نزنند دست خودم نیست دلمو به درودیوارمی زنم تواگه نباشی من مثل اون پسرکی که گمشده گوشه کوچه می شینم ازغم تو زارمی زنم

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir 

زندگي همچون کلافي پيچ در پيچ است که اولش پيچ است وآخرش هيچ است

عجب معلم بدی است این طبیعت که اول امتحان میگیرد بعد درس میدهد

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir بنام انکه اشک راآفريد تا آتش جنگلهاي عشق را خاموش کند

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

هر کس به طریقی دل ما می شکند بیگانه جدا دوست جدا می شکند بیگانه اگر می شکند حرفی نیست از دوست بپرسید که چرا می شکند

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir 

دوست دارم زير بارون گريه کنم مي دوني چرا؟ چون کسي اشکهامو نمي بينه حتي تو عزيزم

اي بسته به تارو پودم من لايق عشق تو نبودم عشقي که نهفته در دلم بود در راه محبت تو کم بود

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir 

سکوت تنها دوستي است که هرگز خيانت نمي کند

عشق دو دستي تقديم نمي شود پس براي انکه به دستش بياري کوشش کن

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir 

هرگز نديدم بر لبي لبخند زيباي تو را هرگز نمي گيرد کسي در قلب من جاي تو را

عشق تنها ميکروبي است که از راه چشم سرايت مي کند

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir 

شمع سوزان توام اينگونه خامو شم نکن در کنارت نيستم اما فراموشم نکن

اگر در خواب مي ديدم غم روز جدايي را به دل هرگز نمي دادم خيال اشنايي را

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش

نمیدانم زندگی چیست؟؟ اگر زندگی شکستن سکوت است سالهاست که من سکوت را شکسته ام۰ اگر زندگی خروش جویبار است سالهاست که من در چشمه ی جوشان زندگی جوشیده ام اما این نکته را فراموش نمی کنم که زندگی بی وفاست زندگی به من آموخت که چگونه اشک بریزم اما اشکانم به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

 پرسید : به خاطر کی زنده هستی؟ با اینکه دوست داشتم با تمام وجود داد بزنم به خاطر تو... گفتم به خاطر هیچ کس پرسید : پس به خاطر چی زنده هستی؟ با اینکه دلم می خواست داد بزنم به خاطر دل تو... گفتم بخاطر هیچ چیز پرسیدم : تو بخاطر چی زنده هستی؟ در حالیکه اشک توی چشماش جمع شده بود گفت:بخاطر کسی که بخاطر هیچ چیز زندست

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

هميشه به من مي گفت زندگي وحشتناک است ولي يادش رفته بود که به من مي گفت تو زندگي من هستي روزي از روزها از او پرسيدم به چه اندازه مرا دوست داري گفت به اندازه خورشيد در اسمان نگاهي به اسمان انداختم ديدم که هوا باراني بود و خورشيدي در اسمان معلوم نبود شبي از شبها از او پرسيدم به چه اندازه مرا دوست داري گفت به اندازه ستاره هاي اسمان نگاهي به اسمان انداختم ديدم که هوا ابري بود وستاره اي در اسمان نبود خواستم براي از دست دادنش قطره اي اشک بريزم ولي حيف تمام اشکهايم را براي بدست اوردنش از دست داده بودم

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir 

 هر وقت که دل کسي رو شکستي روي ديوار ميخي بکوب تا به يادت باشه که دلشو شکستي هر وقت که دلشو بدست اوردي ميخ را از روي ديوار در بيار اخه دلشو بدست اوردي اما چه فايده جاي ميخ که رو ديوار مونده

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

روزي تمام احساسات آدمي گرد هم جمع مي شن و غايم موشک بازي ميکنن ديوانگي چشمميذاره همه مي رن غايم ميشن تنبلي اون نزديکا غايم ميشه حسادت ميره اون ور غايم ميشه عشق مي ره پشت يه گل رز ديوانگي همه رو پيدا مي کنه به جز عشق حسادت عشق رو لو ميده و به ديوانگي ميگه که رفت پشت گل رز عشق نمياد بيرون ديوانگي هرچي صدا مي زنه عشق بيا بيرون ديوانگي هم يه خنجر ور ميداره همينطور رز رو با خنجرش مي زنه تا عشق پيدا بشه يک دفعه عشق ميگه آخ چشمو کور کردی ديوانگي اشک مي ريزه به دست و پاي عشق بهش مي گه من چشم تو رو کور کردم تو هر کاري بگي من انجام ميدم عشق فقط يک چيز از اون می خواد بهش مي گه با من هم درد شو از اون وقت به بعد ديوانگي هم درد عشق کور شد و بس

 

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

اگه قلبمو شکستی به فدای یک نگاهت این منم چون گل یاس نشستم سر راهت تو ببین غبار غم رو که نشسته بر نگاهم اگه من نمردم از عشق تو بدون که روسیاهم اگه عاشقی یه درده چه کسی این درد ندیده تو بگو کدام عاشق رنج دوری ندیده اگه عاشقی گناهه ما همه غرق گناهیم میون این همه آدم یه غریب و بی پناهیم تو ببین به جرمه عشقت پره پروازمو بستند تو ندیدی منه مغرور چه بی صدا شکستم

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

اگه يكي رو ديدي وقتي داري رد ميشي بر مي گرده ونگات مي كنه بدون براش مهمي اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري ميرفتي بر مي گردو با عجله مياد به سمتت بدون براش عزيزي اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري مي خندي بر مي گردو نگات مي كنه بدون واسش قشنگي اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري گريه مي كني مياد با هات اشك مي ريزه بدون دوستت داره

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

دروغ و خيانت رو هك كن__ از انسانيت كپي بگير و سند توآ ل كن__ با صداقت و وفا و معرفت چت كن__ از زيباترين خاطره زندگي وب بگير__تو پروفايل قلبت يه قلبه تير خورده بذار و بگو عاشق عشق هستي__و عاشق عشق باشين_در مسنجر قلبت عشق رو اد كن __وبه احساسات زيبايي پي ام بده__غم رو ديلت كن__و واژه بدي رو رينيم كن__براي غرورت آف بزار و بگو بشينه آخه (دنيا دو روزه)

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir 

واسه شكستن يه دل فقط يه لحظه وقت مي خواد.اما واسه اينكه از دلش در بياريشايد هيچ وقت فرصت نداشته باشي... ميشه مثل يه قطره اشك بعضي ها رو از چشمت بندازي ، ولي هيچ وقت نمي توني جلوي اشك وبگيري كه با رفتن بعضي ها از چشمت جاري ميشه

زندگي گل سرخي است كه گلبرگهايش خيالي و خارهايش واقعي است .
بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir 
 
سادگي را دوست دارم چون با صداقت است هيچ دروغي درآن راه نداردمانندکودکي است که با چشمان معصوم اش به همه نگاه ميکند وبا معصوميت اش هزاران حرف به دنيا ميزند
بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir 
زندگي کتابي است پرماجرا ، هيچگاه آنرا به خاطر يک ورقش دور مينداز
بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir 
 
بخشندگي را از گل بياموز، زيرا حتي ته كفشي كه لگدمالش مي‌كند را هم خوش بو مي‌كند
بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir 
وقتي که ديگر نبود من به بودنش نيازمند شدم وقتي که ديگر رفت به انتظار آمدنش نشستم وقتي ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد من اورا دوست داشتم وقتي اوتمام شد من اغاز شدم و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگي کردن مثل تنها مردن
 بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir
عشق و عاشقی سر آغاز دیوانگی است اما نه دیوانگی دل،دیوانگی عقل که سر آغاز عشق واقعی است.
 My Love F

+نوشته شده در دوشنبه 1387/06/11ساعت2:0توسط Hossein | |