از صبح زود ابرها جا به جا می شدند وباد موزونی می وزید. پایین درخت ها پر از برگ مرده بود. برگ های نیمه جانی که فاصله به فاصله در هوا چرخ می زدند و به زمین می افتادند. یک دسته کلاغ با همهمه و جنجال به سوی مقصد نا معلومی می رفت. خانه های دهاتی از دور مثل قوطی کبریت که روی هم چیده باشند با پنجره های صیاه و بدون در دم دمی و موقتی به نظر می آمدند. خداداد با ریش و سبیل خاکستری چالاک و زنده دل گام های محکم بر می داشت و بیروی تتازه ای در رگ و پی پیرش حس می کرد و نگاه او ظاهرا روی جاده ی نمناک و دورنمای جلگه ممتد می شد. باد پوست تن او را نوازش می کرد.درخت ها به نظر او می رقصیدند.کلاغ ها برایش پیام شادی می آوردندو همه ی طبیعت به نظر او خرم و خوش رو می آمد. بغچه ی قلمکاری زیر بقل داشت که به خودش چسبانیده بود. چشم هایش می درخشید و هر گامی که بر می داشت ساق پای ورزیده ی او از زیر شلوار گشاد سیهش پیدا می شد. خداداد مردی 60 ساله بود. استخوان بندی درشت داشت بلند اندام بود و چشم هایش می درخشید. تقریبا 20 سال بود که اهالی ده او را ندیده بودند چون گوشخ نشینی اختیار کرده بود بالای چشمه اعلا خداداد برای خودش یه الونک از سنگ و گل ساخته بود بیست سال بود که تک وتنها زندگی تارک دنیایی می کرد. چیزی که اسباب تعجب همه شده بود این بود که در دو سه سال اخیر خداداد در آبادی ها و اغلب در بازار دماوند دیده می شد که پارچه ی زنانه قند و چای و خرده ریز می خردو گاهی هم در کوه های اطراف در آب گرم جابن و گیلیارد او را با یک دختر کولی دیده بودند. 4 سال پیش یک شب سرد از ان سرماها که که باچنگال آهنین خودش صورت انسان را می خراشد . خدادا همین که چراغ را فوت کرد و در رختخواب رفتصدای غریبی شنید : ناله های بریده بریده که معلوم نبود صدای جانور است یا آدمیزاد.صدا پیوسته نزدیک می شد تا این که در کلبه ی او را زدند.خدادا بلند شد و نشست .حس کرد یک چکه عرق سرد روی تیره ی پشتش لغزید هر چه چه پرسید که هستی و چه کار داری کسی جواب نداد و هنگامی که می خوابید دوباره در زدند بادست لرزان چراغ را روشن کرد کرد بزرگی برداشت و در را یک مرتبه باز کرد...(و ناگهان چه زود دير ميشود . )
+نوشته شده در دوشنبه 1387/06/11ساعت4:28توسط Hossein |
|
صفحه اصلی
به او گفتم مرا درک کن.گفت:لحظه ای صبر کن.ولی آن صبر همچنان ادامه دارد.