...و در را يک مرتبه باز کرد. تعجب او بيشتر شد که دختر کولي کوچکي را با لباس سرخ ديد که دم در اشگ روي گونه هايش يخ زده و مي لرزد. خداداد کارد را گوشه اتق پرد کرد. دست دختر بچه را گرفت و داخل اتاق رفتد دم اتش او را گرم کرد و بعد با رخت هاي کهنه ي خودش رختخواب براي او درست کرد. فردا صبح هر چه از او پرسيد بي نتيجه بود . مثل اينکه بچه قسم خورده بود راجع به خودش هيچ نگويد . به همين مناست خداداد اسم اورا لال با لالو گذاشت و کمکم لاله او را صدا کرد. چيزي که غريب بود حالا موسم ييلاق قشلاق نبود و خدادا نمي دانست در ميان زمين و آسمان اين دختر از کجا آمده بود. از آلنکش بيرون رفت و رد پاي بچه را گرفت ولي رد پاي او روي برگ هاي نم کشيده گم مي شد. از آسيابان چشمه علا پرسيد او هم جواب منفي داد بلاخره بچه را نگه داشت تا صاحبش پيدا بشود. لاله دختر بچه ي 12 ساله گندوم گون بود صورتي با نمک و چشم هاي گيرنده داشت روي دست و ميان چشمهاي اورا خال آبي کوبيده بودند. در مدت چهار سال که لاله در آلونک خداداد به سر مي برد هر چه خداداد جوياي خويشان او شد هيچ کدام از کولي ها او را نشناختند بعد هم ديگر خداداد مايل نبود لاله را از دست بدهد! او را وجه فرزندي خود برداشت و کمکم به او علاقه ي مخصوصي به او پيدا کرد.نه دلبستگي پدر و فرزندي اما مثل علاقه زن و مرد او را دوست داشت. همان روز که وسوسه ي عشق به سرش زد ميان اتاق را بند کشيد و با يک پرده آن را جدا کرد تا خوابگاهشان از هم جدا شود. چيزي که از همه بدتر بود لاله خداداد را بابا خطاب مي کرد و هر دفعه که به او بابا مي گفت حالش دگرگون مي شد. يک روز که خدادا وارد خا نه اش شد ديد دوتا مرغ کاکلي در نزديکي آلونکش راه مي روند. هر چه خداداد به لاله نصيحت مي کرد که دزدي بد است به آتش دوزخ مي سوزي لبخند شيطاني رول لب هاي او نمودار مي شد و به بهانه اي از اين گونه مباحث شانه خالي مي کرد. لاله ميل زيادي به گردش داشت اگر دو سه روز پشت سر هم بارون مي آمد و مجبور مي شد در خانه بماند خاموش و غمگين ميشد ولي روزهاي آفتابي با خداداد يا تنهايي به گردش مي رفت. اغلب تنها مي رفت و همين باعث بد گماني خدادا ميشد چه رس به انکه دو سه بار عباس چوپان را با لاله ديده بودو او را رغيب خودش مي دانست. حتي يک روز هم آنها را ديد که عباس تمشک مي چيد و در دهن لاله مي گذارد. همان شب به لاله توپيد که نبايد با يک مرد غريبه حرف بزند. اشگ در چشمان لاله جمع شد و قلب دهاتي او را متاثر کرد. ننه ي عباس دوبار به خواستگاري لاله براي پسرش آمده بود ولي هر دفعه خدادا بهانه آورد که لاله هنوز بچه است و چيش خودش اين طور دليل مي آورد که عباس تنبل وارث او خواهد شد و دارايي که در مدت 50 سال گرد آورده متعلق به او خواهد شد. از آن گذشه دختر را که او در الونک خودش پناه داده غذا داده لباس پوشانيده به پايش زحمت کشيده و بزرگ کرده بود برايش حکم يک درخت مي وه را داشت که او را پرورانيده و به عرصه رسانيده و يک نفر بيگانه ميوه ي او را بچيند آيا سيب سرخ براي دست چلاق بد است؟! نمي توند لاله را خودش بگيرد؟ چرا که نه؟! ولي او حس مي کرد اين موضوع به اين سادگي نيست و رضايت دختر هم شرط بود و بعد اين عادت بدي که اين دختر داشت و اورا پدر خودش مي ناميد بيش تر او را نااميد مي کرد . شب ها اغلب وقتي که دختر مي خوابيد چراغ را بالا مي گرفت ... صورت - سينه - اندام ....بازوهاي او را مدت ها تماشا مي کرد و بعد براي اينکه.... مثله ديوانه ها ميرفت بيرون و در کوه و کمر و خيلي دير به خانه بر مي گشت . زندگي او ميان بيم و ترس مي گذشت و ترس مانع مي شد که به او عشق خودش را ابراز کند . اگر لاله بگويد" نه. تو پيري" او ديگر چاره اي نداشت مگر اينکه خود را بکشد....( ادامه دارد)
+نوشته شده در دوشنبه 1387/06/11ساعت4:27توسط Hossein |
|
صفحه اصلی
به او گفتم مرا درک کن.گفت:لحظه ای صبر کن.ولی آن صبر همچنان ادامه دارد.