تبليغاتX
Sen Sevioruom My God - داستانی عاشقانه (Other Love Story) (داستان لاله)قسمت آخر

Sen Sevioruom My God

در این دنیای دیرینه چه سخت است است عاشق کسی بودن

قسمت آخر

يک تخته سنگ بزرگ نزديک آلونک خداداد بود که لاله اغلب روي ان مينشست و ماهيچه هاي ورزيده ي پاهاي لختش را به ان مي چسباند و مدت ها به همان حالت مي ماند بدون اينکه خسته بشود و گاهي زير لب با خودش آواز غمنگيزي را زمزمه مي کرد. ولي به محض اين که کسي به اوم نزديک مي شد خاموش مي شذ. خداداد به طور تصادفي اين آواز را شنيده بود و ميل داشت دوباره بشنود.
امروز صبخ وقتي که خداداد مي خواست به دماوند برود لاله روي تخته سنگ نشسته بود ولي از هر روز خوشحال تر بود و بر خلاف معمول که دنبال خداداد نرفت . خداداد به او گفت:
" برايت يک لچک سرخ مي خرم."
لبخند بچگانه و خوشبخت او راديد که يک دنيا براي خداداد ارزش داشت و هنگامي که وارد بازارچه شد اول رفت دم دکان بزازي يک دانه لچک سرخ با گل و بته ي سبز و زرد خريد . بعد قند و چايي خريد و انها را در بقچه قلمکار پيچيد و با گام هاي بلند به شوي کلبه حر کت کرد در راه با خودش فکر مي کرد:
" اين لچک برازنده ي روي دوش لاله است که روي شانه اش بيندازد و سر ان را زير سينه هايش گره بزند." بعد مثل اينه که احساس شرم پيدا کند در خودش گفت:"من بايد به خوشگلي او بنازم . چون جاي پدرش هستم و يک شوهر خوب برايش پيدا مي کنم!" ولي اين فکر که عباس چوپان او را دوست دارد تمام خون را در سرش جمع مي کرد....
قدم هايش را تند تر کرد . دسته ي بقچه را به خود فشا داد و راهي را که خوب مي شناخت پيموده از سر بلايي ديگر گذشت يک پيچ خورد و جلوي الونک خودش سر در آورد. ولي لاله آنجا نبود . نهروي تخته سنگ و نه در اتاق . امد دم در دستش را گذاشت کنار دهنش . فرياد زد :" لاله.... لاله... لالو..." ترس و واهمه ي مهيبي به او دست داد . دويد بالاي تخته سنگ . جلو الونکش اطراف را نگاه کرد اپري از لباس سرخ او نديد برگشت در اتاق دقت کرد مجري لاله را باز کرد ديد لباس هاي نوي که امسال براي او گرفته بود در انجا نيست . مي خواست ديوانه شود. از اين قضايا سر در نمي آورد.دوباره بيرون امد کمي دورتر زني را با چادر سرخ ديد شلوار سياه و گيس بافته ديد که بچه اش را به پشتش بسته بود لو هم نتوانست نشاني از لاله به خداداد بدهد خداداد ناچار برگشت.
تاريــــــــــــــــــکي شب همه جا را فرا گرفته بود ولي لاله هنوز نيامده بود .چه خواب هاي بدي که خداداد نديداصلا خواب به چشمش نيامد کابوس بود . به کوچيک ترين صدا بلند مي شد به خيالش که او امده بيشت از 10 مرتبه پرده را پس زد و کورکورانه رختخواب سرد لاله را دست مي کشيد . مي لرزيد سر جايش افتاد آيا کسي به زور او را برده است؟! آيا گولش زده اند يا خودش رفته؟!
فردا صبـــــــــــــح هوا صاف و سرد بود. خداداد لچکي را که خريده بود برداشت و به جستجوي لاله رفت. در راه همه ي مردم به ديد او اردها و ديو مي امدند.در بين راه دو نفر دهاتي را ديد. از انها هراسان پرسيد:
" شماتها لاله را نديديد؟!"
اول به خيالشان ديوانه شده است و از هم چرسيدند:
"کي ؟"
" يک دختر کولي"
يکي از انها گفت:
" دو روز است يک دسته از کولي ها امده اند موجج چادر زده اند شايد انها رامي گويي."
خدادا جاده را در چيش گرفت...... کمي دورتر يک زن کولي بلغو رغربيل مي کرد . آن زن سلام کرد و گفت:
" فال مي گيرم . مهره ي مار دارم. الک غربيل گردو...."
خدادا ديوانه وار پرسيد لاله . لالو را نديدي. نمي دايني کجاست؟"

فال مي گيرم بهت مي گيم
لبگو پولت مي دهم
نيازش را بده تا بگويم
خدادا دست کرد در جيبش و يک قران به او داد و کولي دست او را گرفت به صورتش نگاه کرد و گفت:
" علي پشت و پناهت . اي مرد تو الان غصه اي در دل داري. چون چيزي را گم کرده اي که چهار سال به پايش زحمت کشيده اي نه جگر پاره ات است و نه او را کمتر از جگر پاره ات دوست داري."
خدادا با چشمان اشگ آلود به کولي نگاه مي کرد و زير لب مي گفت:
" درست است درست است"
" اما بي خود غم مخور که ان دختر در نزديکي توست . زنده وتن درست است. او هم تو را دوست دارد. اما چه فايده که سرنوشت کار خودش را کرده."
" چه طور چه طور؟!ترا به هر چه مي پرستي بگو ...بگو کجاست"
>>>>>>>>>..........
دست کرد در جيبش يک قران ديگر در آورد گذاشت در دست کولي ولي در اين موقع ديد چادر مجاور پس رفت و لاله از ان بيرون امد همان لباس سرخ نوي که برايش خريده بود تنش بود يک سيب سرخ در دستش بود ان را با آستين لباسش پاک مي کرد و گاز زد.
بعد خنديد رو کرد به زن فالگير و گفت:
" ننه جون اين بابا خداداد است" خدادا از شدت تعجب دهانش باز مانده بود . نگاه او پي در پيروي لاله و مادرش قرار مي گرفت ولي تا کنون لالو را ان قدر خوشحال و زنده دل نديده بود. دست کرد لاي بغچه لچک سرخ را جلو او انداخت و گفت:
" از بازار اين را براي تو خريدم."
لالو خنده ي بلندي کرد. لچک را روي دوشش انداخت و زير سينه هايش گره زد .بعد دويد جلو چادر دست مرد جواني را گرفتبيرون کشيد به خدادا اشاره کردو چيزي به مرد گفت.سپس به همان اهنگ مخصوصي که مي خواند شروع به زمزمه کرد و با ماهيچه هاي لخت ورزيده اش دست به گردن ان مرد انداخت و از زير درخا هاي بيد گذشتند و دور شدند.
خـــــــداداد از غم و خوشحالي گريه مي کرد. افتان و خيزان از همان اهي که امده بود برگشت . رفت در الونکش و در به روي خودش بست و ديگر کسي او را نديـــــــــــــد.

I Love u Fariba

+نوشته شده در دوشنبه 1387/06/11ساعت4:26توسط Hossein | |