|
يک تخته سنگ بزرگ نزديک آلونک خداداد بود که لاله اغلب روي ان مينشست و ماهيچه هاي ورزيده ي پاهاي لختش را به ان مي چسباند و مدت ها به همان حالت مي ماند بدون اينکه خسته بشود و گاهي زير لب با خودش آواز غمنگيزي را زمزمه مي کرد. ولي به محض اين که کسي به اوم نزديک مي شد خاموش مي شذ. خداداد به طور تصادفي اين آواز را شنيده بود و ميل داشت دوباره بشنود.
|
به او گفتم مرا درک کن.گفت:لحظه ای صبر کن.ولی آن صبر همچنان ادامه دارد.
Home
|